داستان شهر ما

 
 
"بودن، یا نبودن، سوال اینجاست

آیا شایسته تر آنست که به تیر و تازیانهٔ تقدیرِ جفا پیشه تن در دهیم،

و یا تیغ برکشیده و با دریایی از مصائب بجنگیم و به آنان پایان دهیم؟

بمیریم، به خواب رویم- و دیگر هیچ؛

و در این خواب دریابیم که رنج‌ها و هزاران زجری که این تن خاکی می‌کشد، به پایان آمده.

این سر انجامی است که مشتافانه بایستی آرزومند آن بود.

مردن، به خواب رفتن، به خواب رفتن، و شاید خواب دیدن...

ها! مشکل همینجاست؛ زیرا اندیشه اینکه در این خواب مرگ

پس از رهایی از این پیکر فانی، چه رویاهایی پدید می‌آید

ما را به درنگ وا می‌دارد. و همین مصلحت اندیشی است

که این گونه بر عمر مصیبت می‌افزاید؛

وگرنه کیست که خفّت و ذلّت زمانه، ظلم ظالم،

اهانت فخرفروشان، رنج‌های عشق تحقیر شده، بی شرمی منصب داران

و دست ردّی که نا اهلان بر سینه شایستگان شکیبا می‌زنند، همه را تحمل کند،

در حالی که می‌تواند خویش را با خنجری برهنه خلاص کند؟

کیست که این بار گران را تاب آورد،

و زیر بار این زندگی زجرآور، ناله کند و خون دل خورد؟

اما هراس از آنچه پس از مرگ پیش آید،

از سرزمینی ناشناخته که از مرز آن هیچ مسافری بازنگردد،

اراده آدمی را سست نماید؛

و وا می‌داردمان که مصیبت‌های خویش را تاب آوریم،

نه اینکه به سوی آنچه بگریزیم که از آن هیچ نمی‌دانیم.

و این آگاهی است که ما همه را جبون ساخته،

و این نقش مبهم اندیشه‌است که رنگ ذاتی عزم ما را بی رنگ می‌کند؛

و از اینرو اوج جرأت و جسارت ما

از جریان ایستاده

و ما را از عمل باز می‌دارد."

"هملت"

ویلیام شکسپیر

زن ها اگر بخواهند ...

Dont Bother Woman Alone

پیراهن مردانه خود را از تن در آورد و پستان های بزرگ و سنگین خود را آشکار ساخت. داشت می گفت:«وقتی به دیدن فرانچسکو می آمدم، خیلی خوشم می آمد تو را نگاه کنم که آنطور با طنازی دور و بر فرانچسکو می چرخیدی، با آن طنازی زنانه. امیدوار بودم که تو دختر باهوشی نباشی. زن ها اگر بخواهند خوش بخت بشوندنباید باهوش و فهمیده باشند. برای مردها فرق می کند، آن ها هرگز تمام زندگی خود را منحصر به عشق نمی سازند. به عقیده آنها، عشق احساس چندان مهمی نیست. گاه فکر می کنند که ارزش آن از جاه طلبی هم کمتر است. گاه فکر می کنند که عشق فقط یک نوع ضعف است. مردها اگر در شغل خود، در محاسبات مالی خود اشتباهی کنند از خود خجالت می کشند. اشتباه در مسائل عشقی برایشان علی السویه است. و زن اگر واقعا فهمیده باشد، می داند که هیچ احساسیبالاتر از عشق وجود ندارد.»

من وحشت زده پرسیدم:«و آن وقت چطور می شود؟»

« آن وقت درک می کنند که رابطه زن و مرد شالوده زندگی را به وجود می آورد و از آن پس جاودان می شود. اغلب، بعضی از احساسات ذاتی نبوده و از جامعه ای که در آن زندگی می کنیم به وجود می آید. ولی مردها به هر حال از زن هایی که این چیزها را می دانند خوششان نمی آید، ترجیح می دهند در خود فرو بروند و چون دوست ندارند محکوم بشوند، نمی خواهند که حتی درباره آن ها قضاوتی بکنی.»

من به اصرار می گفتم:« و آن وقت چه می شود؟»

« و آن وقت اگر آدم باهوش و فهمیده باشد و نخواهد تسلیم شود تنها می ماند.»

 

از طرف او

آلبا دسس پدس

ترجمه بهمن فرزانه

پدر

 

پس از روز اول از من پرسید :«خوب چه شد؟» و سپس با لبخندی رقت انگیز نسبت به شرکت ساختمانی مانتووانی که مجبور شده بود خود را با یک چنین منشی­ای راض کند، گفت:«خوب، چندان هم بد نشد.» او  از یک طرف نگران شرکت بود که گول مرا خورده بودند و از طرف دیگر این که چه­طور مرا گول زده بودند!

 

یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود.

روزی

۱. مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد رو به ملا کرد و گفت:

خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.

ملا گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟

دانشمند گفت :اتقاقا چرا؟

ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!

 ۲. شخصی به ملا نصر الدین بیست دینار پول داد که نزد قاضی شهادت بدهد که صد خروار گندم از دیگری می خواهد.چون در محضر قاضی حاضر شدند و آن شخص ادعای خود را بیان نمود،نوبت شهادت ملا رسید چون او عادت به دروغگویی نداشت،گفت:شهادت می دهم که این شخص صد خروار جو از طرف می خواهد.

قاضی گفت:او ادعای گندم می کند تو شهادت جو میدهی؟

گفت:با من قرار گذاشته شهادت بدهم شهادت گندم یا جو طی نکرده است.

۳. پیرزن بد اخلاقی نزد طبیب آمد و گفت:

حال من خوب نیست.غذایم هضم نمی شود.چشم هایم خوب نمی بیند.اطرافیانم حرف من را گوش نمی دهند...

طبیب گفت داروی درد تو این است که تا سه روز پیاپی هیچ نخوری و نیاشامی!

پیرزن گفت: آن وقت خواهم مرد.

طبیب گفت من هم همین را می خواهم.هم خودت راحت می شوی هم اطرافیانت.

این قلب من است

قلبت چون رود بزرگی است که پس از بارانی فروان طغیان می کند.هجوم سیلاب همه تابلوهای راهنما را که زمانی برپا بودند با خود برده است. اما باز باران بر سطح رود شپ شپ می کوبد. هر وقت خبر چنین سیلابی را در روزنامه بخوانی با خودت می گویی: خودش است. این قلب من است.

"کافکا در کرانه"

هاروکی موراکامی

وسوسه

«بهترین راه خلاصی از وسوسه، تن دادن به وسوسه است.»

اسکار وایلد

سبکی تحمل ناپذیر هستی

نمی توانم بگویم چقدر از خواندن کتاب "بار هستی" لذت بردم. خیلی خوب بود. بار هستی نوشته میلان کوندرا و ترجمه دکتر پرویز همایون پور است. نام اصلی کتاب "سبکی تحمل ناپذیر هستی" است که مفهوم آن همانطور که استاد همایون پور هم در مقدمه کتاب آوردند بار هستی است و به همین علت هم ایشان این تعبیر را به عنوان نام کتاب در چاپ فارسی انتخاب کردند. این کتاب بارها در ایران تجدید چاپ شده و مثل تمام کتاب های میلان کوندرا بسیار پر طرفدار است.

 

 

در سال ۱۹۸۸ "فیلیپ کافمن"هم فیلمی با همین نام بر اساس این رمان با بازی "دانیل دی لوییس" و "ژولیت بینوش" ساخته است.

 

Unbearable Lightness of Being

من البته فیلم را هنوز ندیدم ولی از کتاب بسیار لذت بردم.

 

 

غریبه بدان که من هستم! عصر عصر جاه طلبی است!...

من بزرگ ترین نویسنده ی روی زمینم! این طور نیست؟

لوئی فردینان سلین

پرنده ی من

کتاب «پرنده ی من» فریبا وفی را خیلی دوست دارم. بدجوری قابل لمس و واقعی است. اینقدر حقیقی است که هیچ احساس تند بهش نداری چه مثبت چه منفی. می خوانیش و مثل هر حقیقت دیگری با متانت میپذیریش.

گذشته از خود کتاب اسم دوست داشتنی و قشنگی هم دارد. پرنده ی من. خیلی این عنوان را دوست دارم. دوست دارم تکرارش کنم. پرنده ی من. از آن معدود کتاب ها است که می شود دوباره و سه باره هم خواندش و خسته نشد انگار که بار اول است.

و دیگران

« دختر من بزرگ که بشود جوانی می کند. اصلا یک شب می نشینم و قصه ام را برایش می گویم اگر شده تا سحرتا طلوع خورشید حرف بزنم می زنم. حالی ش می کنم کنار کسی کسانی بودن خوب است زیباست و نه پشت سر کسی یا کسانی بودن. باید بداند اینها را بفهمد.»

                                                                       کتاب « و دیگران » نوشته محبوبه میر قدیری

                                                                        برنده جایزه مهرگان ادب

                                                                         رمان برگزیده سال ۱۳۸۵

چند پیشنهاد

۱. پیشنهاد میکنم کتاب اتاق در بسته اثر پل استر و ترجمه شهرزاد لولاچی را بخوانید.

۲. وبلاگ توکای مقدس به نظر من ارزش خواندن و وقتی را که برایش می گزارید را دارد. توکای مقدس نوشته های توکا نیستانی است. اگر آن را تا حالا نخواندید حتما یک سر بهش بزنید.

۳. سریال ۲۴ ساعت را از زیر زمین هم شده پیدا کنید و ببینید. حقیقتا جذاب است.