اندر احوالات زندگی در تهران !
منتظرم ماشين از آژانس بياد. مي بينم يك پژو 206 مشكي جلوي در پاركينگ مي ايستد. صندلي پشت پر لباس است و يك دست كت و شلوار عقب به دستگيره آويزان شده. صداي موسيقي بلند و پسر جواني كه راننده است لم داده و سيگار مي كشد. خب، معلوم است يك درصد هم فكر نمي كنم اين ماشين دنبال من آمده باشد. شازده شيشه ماشين را پايين مي دهد و مي پرسد:«شما ماشين خواسته بوديد؟» پرس و جو مي كنم از كدام آژانس آمده و بعد كه مطمئن مي شوم واقعا از آژانسي كه مشتركش هستيم آمده، كوه لباس ها را عقب مي دهم و سوار مي شوم. به جناب راننده مي گويم اين چه وضعيه من يك نفري زوركي اينجا جا شدم شما فكر كنيد اگر 2، 3 نفر بوديم چي كار بايد مي كرديم. آقاي راننده يك نگاه عاقل اندر سفيه اي به من كرد و گفت:«خانم من راننده آژانس نيستم. كار من اين نيست.» ديگر توضيح نمي دهم كه من چقدر با اين آقا چك و چانه زدم كه مهم نيست شما اين كاره هستيد يا نه، مهم اين است كه به عنوان راننده از آژانس آمديد دنبال من و الان اگر يك آشنايي من را در اين شرايط ببينند فكر مي كند من همينجوري سوار يك ماشيني شدم و ... البته هر كاري كردم مرغ يك پا داشت و پسرك مثل ضبط صوت تكرار مي كرد اين كار من نيست و من راننده نيستم و ... البته آن وسط يك نكته كليدي را يادآوري كرد كه من فهميدم نبايد به بحث باهاش ادامه بدهم. وقتي خواست من را قانع كند كه آدم موجهي است و هر كسي بنده را الان تو ماشين ايشان ببيند صد در صد مي فهمد كه من سوار آژانس هستم خدايي نكرده فكر ديگري نمي كند، گفت:« خانم من هر شب كلي از همكارهاي شما را از همين دفتر مي رسانم.» !!!
بالاخره رسيديم. كرايه 7 هزار تومان شد. اسكانس 10 هزار توماني را دادم و منتظر شدم تا بقيه پول را بدهد. 2 ساعت گشت و بالاخره يك اسكانس 2 هزار توماني پيدا كرده و گفت:«فقط همين را دارم هزارش طلب شما.» با عصابانيت گفتم: « چيه آژانس شما درسته!» ايشان هم خيلي شاكي و طلبكار جواب دادند:« خانم من كه گفتم من كارم اين نيست.» آن چنان در ماشين را به هم كوبيدم و رفتم كه فكر كنم فرداش مجبور شده به تعميرگاه برود و با توضيح اينكه راننده آژانس نيست اما يك مسافر آژانس در ماشينش را به هم كوبيده، در اوراق شده را به تعميركار نشان بدهد.