وصف حال
این روزها زندگی شخصی ام حال و هوایی شبیه فیلم «یه حبه قند» دارد. تضاد بین شادی و غم، بین عروسی و عزا. از یک سو هیجان زده و خوشحال ازدواج یکی از عزیزترین هایم هستم و دارم طعم شیرین عینی شدن یکی از آرزوهای زندگی ام را می چشم و از طرف دیگر غصه بیماری شدید و بد حالی وخیم یکی دیگر از عزیزانم دارد ذره ذره آبم می کند. سعی می کنم قوی باشم ، همانطور که ازم انتظار می رود. به خودم مسلط باشم و اجازه ندهم غم بهم تسلط پیدا کند. احساس عجیبی است، غم زیادی دارم و وجودم پر از حس های متفاوته اما زندگی مثل همیشه سر جای خودش است. مثل همیشه باید غذا بخورم، بخوابم، برای اطرافیانم وقت بگذارم، کار کنم، فیلم ، تئاتر و تلویزیون ببینم، کتاب بخوانم، روزنامه و مجله بخوانم، به بدهی ها و قسط ها و پول هایی که لازم دارم فکر کنم، تصمیم بگیرم چه لباسی بپوشم، آرایش کنم، آرایشگاه بروم، به سلامت خودم فکر کنم ، خرید کنم و ... و او دارد از دست می رود و من غصه می خورم ، غمگینم، نگرانم و دست به دعا هستم اما مثل همیشه زندگی می کنم. حتی مثل همیشه چیزهایی که از آنها لذت می برم سر جای شان است و ناخودآگاه کارهایی را انجام می دهم که لذت ببرم. انسان واقعا موجود عجیب و غریب و پیچیده ای است برای همین نمی توان به سادگی درباره انسان ها و رفتارشان قضاوت کرد. داری در غم درد و رنج عزیزت می سوزی اما باز هم از دیدن مردی که مورد توجهت هست هیجان زده می شوی و به او توجه داری. داری از ناراحتی نابود می شوی اما قهوه مورد علاقه ات را می خوری و از نوشیدن آن لذت می بری. مرتب فکرت مشغول درد کسی است که دوستش داری اما نمی توانی بر وسوسه استفاده از یک رژ قرمز غلبه کنی و خودت را با یک ماتیک قرمز هیجان زده می کنی و ... تضاد. .. تضاد ، حسی که نمی دانم من را به کجا خواهد کشاند.