تبليغاتX
< script آرامش در حضور دیگران

به ساعتم نگاه می کنم. زمان کند می گذرد. از خودم خجالت می کشم که این جور چشم انتظارم دیدن تو هستم. این جور مشتاق شنیدن صدای تو هستم. دلم شور می زند. می دانم وقتی ببینمت مثل همیشه نه خودم هستم و نه هیچ کدام از آن هزار تا حرفی را که تصمیم داشتم بهت بزنم خواهم زد. هر چقدر لحظه دیدنت نزدیکتر می شود همان یک ذره اعتماد به نفسی را هم که دارم از دست می دهم. اما باز هم تحمل ندیدن تو را ندارم و ...

(این قسمتی از وسط یک داستان است. حالا کم کم اول و آخرش را برای تان خواهم نوشت.)

نوشته شده توسط ساناز صفائی در ساعت 13:27 | لینک  | 

همیشه پر از حسرتیم.

همیشه پر از آرزوییم.

گاهی واژه ها از دلم کنده می شود.

دلی که ....

نوشته شده توسط ساناز صفائی در ساعت 19:36 | لینک  | 

امروز نمي­دانم چرا كلا قلم بنده حال مي­كند اندر مزاياي روزنامه­نگاري بنگارد(منظور همان بنويسد سابق است). بله، جانم براي­تان بگويد از محاسن غير قابل انكار اين شغل شريف، نظم و خوش قولي است. يعني چه؟ يعني اينكه مثلا شما مي­خواهيد ساعت x در فلان جا باشد. از سر صبح برنامه­ريزي كرديد كه به موقع برسيد. صبح زودتر از هميشه سر كار حاضر شديد كه كارهايتان به موقع تمام شود و خدايي نكرده با تاخير به محل مورد نظر نرسيد و پيش مردم بد قول نشويد. اما دقيقا در لحضات آخر ناگهان افراد معصوم و بي­گناهي مانند سردبير، سردبير ضميمه، مسئول صفحه، اسپانسر روزنامه، مدير صفحه­آرايي، همكار محترم يا محترمه در تحريريه و ... با يك كار عجله­اي و فوري كه به هيچ وجه نمي­توان آن را به فردا انداخت (كه البته بعد مي­فهميد كه آن را مي­توانستند حتي سه ماه بعد انجام دهند) از راه مي­رسد و در يك برخورد بسيار انساني و دمكرات بدون هيچ زور و اجباري (اين نوع برخورد به خصوص از طرف سردبير و سردبير ضميمه كه بسيار انسان­هاي منطقي هستند اعمال مي­شود) از شما مي­خواهند (نه اشتباه نكنيد دستور نمي­دهند، خواهش مي­كنند) بمانيد و كار مورد نظر را انجام دهيد. خب طبيعتا اگر هوش شما به اندازه بعضي از گياهان هم باشد مي­توانيد حدس بزنيد در ادامه چه اتفاقي مي­افتد. شما هرگز راس ساعت x به هيچ جهنم دره­اي نمي­رسيد شما پيش هر كس و ناكس آدم بدقولي به حساب مي­آييد و ... .

نوشته شده توسط ساناز صفائی در ساعت 19:1 | لینک  | 

اگر جزو کسانی هستید که علاقه مند به حرفه روزنامه نگاری هستند قبل از این که این شغل را انتخاب کنید این نکته بسیار بسیار مهم را یادتان نرود که یک روزنامه نگار جمعه ها باید به سر کار برود.

فقط خدا می داند در روزی که همه تعطیل هستند سر کار رفتن چقدر وحشتناک است. تازه حالا فکر کنید آسمان هم ابری و گرفته باشد. چه شود. می شود حکایت ضرب المثل گل بود به سبزه نیز آراسته شد.

نوشته شده توسط ساناز صفائی در ساعت 14:5 | لینک  | 

 چند وقت است بعد از ۲۷ سال عمری که از خدا گرفتم معنی دوست داشتن واقعی را فهمیدم. دو نفر در این مورد به من کمک کردند که خدا عمر با عزت و طولانی بهشان بدهد. خدا وکیلی چیز بسیار بسیار مهم و اصلی را یادم دادند. چیزی که شاید قبلا به شکل ناآگاهانه و نامحسوسی درکش می کردم اما این آگاهیی که الان نسبت بهش دارم آن موقع نداشتم.

خیلی ساده است. دوست داشتن یعنی شما یک نفر را به خاطر هیچ چیز و هیچ کس و هیچ شی و هیچ منفعت و هیچ حس و هیچ احساس و هیچ لذت و هیچ زیبایی و هیچ کوفت و هیچ درد و ... دوست نداشته باشید به غیر از خود خود خود آن شخص. والسلام.

پی نوشت:

اگر خیلی متوجه نشدید یک لحظه فکر کنید مثلا مادرتان را چه شکلی دوست دارید. فکر کنم آن موقع بفهمید. 

نوشته شده توسط ساناز صفائی در ساعت 14:34 | لینک  | 

صبح بود داشتم مثل هر روز آماده می شدم که سر کار بروم. خبر مثل پتک خورد تو سرم. شک شدم. باورم نمی شد. سیل اشک از چشم هایم جاری شد. قلبم له شد. فشرده شد. مچاله شد. درد گرفت. اول هق هق کردم بعد های های. فقط می گفتم چرا؟ باور نمی کنم. هنوز هم باور نکردم.

رزا حسن زاده آژیری، دوست یک رنگ، دوست هم رنگ،دوست خاکی و بی ریا، دوست عزیزی که دلم برایش خیلی تنگ بود. آن دوستی که همیشه حسرت دوری اش را می خوردم. رفت. به همین سادگی. یک جمله ساده و کوتاه:« رزا تصادف کرده و فوت کرده است.» همین. خلاص. ماشین تو جاده برلین به پراگ با یک تریلی برخورد کرده است و از سه نفر سرنشین آن دو نفر جابه جا رفتند و یک نفر در کما است.

خبر را به نقل از رادیو فردا اینجا بخوانید:

رادیو فردا در سوگ همکاران خود

۱۳۸۸/۰۷/۰۸
رادیو فردا دو همکار جوان خود را ناگهان از دست داده و به سوگ آنان نشسته است.

امیر زمانی‌فر و رزا حسن‌زاده آژیری، که با مهین گرجی همکار دیگرمان به سفر رفته بودند، در بازگشت، دیروز سه شنبه، در سانحه‌ رانندگی در نزدیکی پراگ جان باختند. مهین، بدون جوش و خروش همیشگی، بر تخت بیمارستان در اغماست.

امیر و رزا روزنامه‌نگاری رادیویی را با رادیو فردا آغاز کردند و درخشیدند.

امیر زمانی‌فر، متولد ۱۳۵۸، همکاری با رادیو فردا را از بهمن ماه ۸۶ آغاز کرد و در دوره همکاری خود با رادیو فردا علاوه بر گزارشگری در حوزه‌های سیاسی و اجتماعی به ویژه حقوق بشر، در تولید برنامه‌هایی از جمله «نگاه تازه» مشارکت داشت.

رزا حسن‌زاده آژیری، متولد ۱۳۶۰، نیز در شهریور ماه ۸۷ به رادیو فردا پیوست و در این مدت به گزارشگری در حوزه‌های اجتماعی به‌وپژه حقوق بشر پرداخت. رزا از جمله در دوره‌ای از همکاری خود با رادیو فردا به مشارکت در تولید برنامه «نگاه تازه» پرداخت.

مهین گرجی اما از معدود خبرنگاران ورزشی زن در ایران بود، که در رادیو فردا توانایی خود را در گزارشگری سیاسی نیز به خوبی نشان داده است.مهین گرجی در استودیوی رادیو فردا در پراگ در اردیبهشت ۸۶
مهین از بهمن ماه ۸۵ در رادیو فردا آغاز به کار کرد و تجربه‌های متنوعی در حوزه خبر و گزارشگری داشته است.

رادیو فردا، داغدارانه این مصیبت را به خانواده‌های دو همکار از دست رفته‌ خود تسلیت می‌گوید و برای بهبودی مهین از صمیم قلب دعا می‌کند.

 

نوشته شده توسط ساناز صفائی در ساعت 17:4 | لینک  | 

«بهترین راه خلاصی از وسوسه، تن دادن به وسوسه است.»

اسکار وایلد

نوشته شده توسط ساناز صفائی در ساعت 19:13 | لینک  | 

مرگ بر این وسوسه لعنتی.

مرگ بر این عقل ناقص که همیشه تسلیم احساس است و هیچ وقت درست کار نمی کند.

وسوسه افتاده به جانم و شب و روزم را پر کرده.

خدایا نکنه جدی جدی بزنه به سرم تسلیم این وسوسه بشوم.

خدایا نکنه ...

نوشته شده توسط ساناز صفائی در ساعت 20:28 | لینک  | 

انتشار دور جديد روزنامه «تهران امروز» از روز شنبه با مدير مسوولي دکتر رسول بابايي، سردبيري آرش خوشخو و حضور جمعي از روزنامه نگاران شاخص در تحريريه اين روزنامه آغاز شد.

انتشار دور جديد اين روزنامه با تغيير شکل لوگو و صفحات به مديريت هنري عليرضا ميرزامصطفي همراه بود. «تهران امروز» در 24 صفحه منتشر مي شود و بخش هاي سياست، فرهنگ، ورزش، اجتماع و اقتصاد هر يک چهار صفحه مجزا را دربر مي گيرند. اين روزنامه با قيمت 300 تومان هر روز از دکه هاي روزنامه فروشي عرضه مي شود. 

نوشته شده توسط ساناز صفائی در ساعت 13:45 | لینک  | 

قبل از این که این مطلب را شروع کنم باید یک اعترافی بکنم. من از مترو می ترسم به همین سادگی.

 اما اصل مطلب .محل کار من در خیابان طالقانی(حالا زود بل نگیرید. بله یک جای دیگر هم می روم که آن خدا را صد هزار مرتبه شکر در خیابان جردن است) است. امروز تصمیم گرفتم از این به بعد به خاطر صرفه جویی در زمان و هزینه و فرار از گرما بر ترس خود غلبه کرده و همه شجاعتم را جمع کنم ازمترو استفاده بکنم. نم نم و پیاده تا ایستگاه یخچال رفتم. آنجا مثل یک شهروند متمدن  بلیط تهیه کردم و در سکو منتظر قطار ایستادم. سعی کردم نسبت به گرد و خاکی که در هوا پراکنده بود و صداهای و حشتناکی که می آمد بی تفاوت باشم. کمی با اقایی که کنارم بود صحبت کردم و درباره ساعت آمدن قطار پرسیدم.

بلاخره قطار آمد. هیچ راهی برای فرار نبود باید سوار می شدم. ترسیده بودم و احتمالا" هر کسی بهم نگاه می کرد متوجه می شد. سعی کردم نشان بدهم خیلی هم راحت و خوشحالم که البته همانطور که حدث می زنید تلاش مزبوحانه ای بیش نبود.  قطار حرکت کرد.

 پسر جوانی روبه روی من ایستاده بود که به شدت من را یاد یک دوستی در گذشته می انداخت. رفتم تو این فکر که آن هم لابد وقتی این سن بوده همین قیافه را داشته. خدایی به چشم برادری پسره خیلی خوش قیافه و خوش تیپ بود. البته شما که می دانید نیت من این بود که هواسم را به چیز دیگری پرت کنم تا ترسم کم بشود. منتها از شانس بد من مثل اینکه خداوند خیلی نمی خواست هواس من به چیز دیگری پرت بشود چون ناگهان قطار وسط تونل تاریک و وحشتناک توقف کرد. بعد از چند لحظه فن ها خاموش شد و بعد از آن همه چراغ ها خاموش شد. همه جا تاریک شد. دیگر فکر نمی کنم لازم باشد بگویم من چه حالی داشتم. همه ماجرا شاید ۳ دقیقه هم طول نکشید اما برای من سه سال شد. همانطور که ناگهانی متوقف شده بود ناگهانی هم شروع به حرکت کرد. معلوم هم نشد چه مرگش شده بود. یعنی اصولا" شما در این مملکت گل و بلبل هرگز تاکید می کنم هرگز انتظار نداشته باشید برای مشکلی به شما پاسخ یا توضیح بدهند یا بفهمید چی به چی شد.

با همه اینها نهایتا " به این نتیجه رسیدم از این به بعد با مترو به سر کار بروم. حالا جهنم فوقش یک بلایی هم سرم بیاد به مزایاش می ارزد. به اضافه اینکه تو این مملکت که ماشاالله ضریب امنیت آنقدر بالا است که شما دارید صاف صاف تو خیابان راه می روید عوامل خبرنگار مزدور و جنایتکار  بی بی سی می زند شما را می کشد. هیچ کس هم نمی تواند خرش را بگیرد. دیگر حالا تکلیف حادثه در مترو که مشخص است.

پی نوشت:

من بابت اینکه در این متن از علامت نگارشی ویرگول استفاده نکردم عذر می خواهم. هر چقدر گشتم پیداش نکردم. لطفا اگر جایش را می دانید به من بگویید. نمی دانید چقدر متنی را بدون ویرگول نوشتن سخت است .

نوشته شده توسط ساناز صفائی در ساعت 19:9 | لینک  |