تبليغاتX
آرامش در حضور دیگران

نمی دانم چرا الان اینجا و این موقع شب دوباره دارم از هامون می نویسم. این روزها خیلی به حمید هامون به همسرش به علی عابدینی فکر می کردم.

 علی عابدینی کجایی؟

خدا می داند هامون را چند بار دیدم و چقدر باورش دارم لمسش می کنم و باز هم خدا می داند چرا این روزها که همه اش در فکر آن بودم بازیگر آن رفت. آره حرف من الان رفتن خسرو شکیبایی نیست. رفتن شکیبایی بهانه من است برای دوباره دوباره فکر کردن به فیلم محبوبم هامون به حمید به عشقش به همسرش به پسرش و به علی عابدینی.

علی عابدینی کجایی؟

توی فیلم کتاب فروشی بزرگ و خلوتی است که محل قرارهای عاشقانه حمید و همسرش قبل از ازدواج بود. این کتاب فروشی در نزدیکی خانه ما در خیابان الهیه بود و من تا مدت ها همیشه فقط به عشق اینکه صحنه هایی از هامون در آنجا فیلم برداری شده به آنجا می رفتم. تا اینکه پارسال کتاب فروشی را خراب کردند و جایش شعبه یکی از این بانک های خصوصی که مثل قارچ همه جا می رویند تاسیس شد. آن موقع هم وقتی ساختمان بانک را برای اولین بار به جای کتاب فروشی دنج و خلوت دیدم توی دلم گفتم:

 علی عابدینی کجایی؟

پی نوشت: کتاب گل صحرا نوشته واریس دیری مدل مشهور سومالی یایی را بخوانید. کتاب داستان زندگی واریس از زبان خودش است که قسمت هایی از آن بسیار تلخ و تکان دهنده است.

نوشته شده توسط ساناز  در ساعت 1:42 | لینک  | 

تا حالا حتما برای شما هم پیش آمده که افراد دیگری با شما در اسم کوچک یا نام خانوادگی هم نام باشند. اما احتمالا خیلی کم پیش آمده که اسم و فامیل هر دو مشابه اسم و فامیل شما باشد و اگر هم اینطور بوده بازهم لابد به ندرت پیش آمده که شما با آن فرد در یک حوزه کاری باشید.

اما برای من پیش آمده. خانمی به نام ساناز صفائی هم سن و سال من در بخش تبلیغات روزنامه سرمایه کار می کند. من تا امروز افتخار آشنایی با ایشان را نداشتم اما افراد زیادی من را با ایشان اشتباه گرفتند و از من بارها پرسیده اند شما همان ساناز صفائی روزنامه سرمایه هستید؟ و حتا اخیرا یکی از دوستان دور که بیشتر از طریق ایمیل با ایشان در ارتباط هستم و ناگفته نماند این دوست ما هم در روزنامه سرمایه کار می کند به من گفت تا مدت ها ایمیل هایی که شما برای من می فرستادید را فکر می کردم از طرف همان ساناز صفائی روزنامه سرمایه است!

تازه یک ساناز صفائی دیگر هم است که ایشان ظاهرا شاعر هستند و فعالیت های فرهنگی و هنری دارند. البته من اصلا نمی شناختمشان تا اینکه بعضی ها از من پرسیدند شما شاعر هستید؟! و بعد از دیدن قیافه مات و متحیر من توضیح می دادند که خانم جوانی هم سن و سال من به همین نام شاعر هستند.

راستش از شما چه پنهان من خیلی دوست دارم این ساناز صفائی های دیگر را ببینم. می دانم هیچ ارتباطی بین نام و شخصیت و موقعیت آدم ها وجود ندارد با این حال دلم می خواهد ببینم یک آدم هم نام من از جنس من و هم سن و سال با من چه جوری  است. اگر یکم به تخیلم پر و بال بدهم می توانم با خودم فکر کنم شاید من جای یکی از آنها می بودم و آنها جای من. تصور کنید با اینکه تصور کردنش سخته که من می توانستم با همین مشخصات ظاهری یکی دیگر باشم و مثلا به جای مجله زنان با روزنامه سرمایه کار می کردم و حتی شاید جالب باشد برایتان بگویم من قبل از اینکه به مجله زنان بروم یکی از آشنایان به من گفت اگر علاقه داشته باشی تو را به یکی از دوستانم در روزنامه سرمایه برای کار معرفی کنم که خوب البته به دلایلی مسیر من جور دیگری شد.

می بینید دنیا چقدر کوچک است. در هر حال ته دلم بدون هیچ علت خاصی از اینکه هم نام هایی دارم احساس خوبی می کنم. یک جورهایی این مسئله من را تو فکر می برد.

نوشته شده توسط ساناز  در ساعت 14:55 | لینک  | 

 دلم خیلی گرفته بود دیوان حافظ را باز کردم این غزل آمد:

گلعزاری زگلستان جهان ما را بس         زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

من و همصحبتی اهل ریا دورم باد          از گرانان جهان رطل گران ما را بس

قصر فردوس بپاداش عمل می بخشند       ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین         کاین اشارات ز جهان گذران ما را بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان         گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم     دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست       که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

                         حافظ از مشرب قسمت گله نا انصافیست

                       طبع چون آب و غزلهای روان ما رابس

 

نوشته شده توسط ساناز  در ساعت 10:23 | لینک  | 

امروز از صبح یک جور بدی شروع شد. از خواب که بیدار شدم خم شدم تا یک پنبه از روی میز بردارم همان موقع گردن و کمرم گرفت. به زحمت توانستم خودم را صاف کنم. درد از صبح تا حالا امانم را بریده است. همان موقع گفتم خدا امروز را به خیر کند.

طرف های ظهر تازه از بیرون برگشته بودم خانه و در آشپزخانه با مادرم صحبت می کردم. رادیو روشن بود. یک لحضه متوجه شدم رادیو دارد درباره تشیه جنازه یک هنرمند صحبت می کند. توجه جلب شد ببینم چه کسی فوت کرده. گوینده رادیو گفت خسرو شکیبایی...

ناباوری اولین واکنشم بعد از شنیدن این خبر تکان دهنده بود. شکیبایی از بازیگران محبوب من بود. چهره او در فیلم هامون از جلوی چشم من کنار نمی رود. هامون از نظر من بهترین فیلم سینمای ایران است و شکیبایی چه کرد با بازی در این فیلم.

مرگ شکیبایی ناگهانی و تلخ و دردناک بود. بی تردید او یکی از بهترین ها بود. نقش آفرینی او در فیلم های هامون و سارا و بانو و کیمیا و خواهران غریب و پری و اتوبوس شب و بسیاری آثار دیگر هرگز از یادها نخواهد رفت و نام او در تاریخ سینمای ما ماندگار است.

روحش شاد

نوشته شده توسط ساناز  در ساعت 19:16 | لینک  | 

دوست عزیزم نازنین مطلبی در وبلاگش گذاشته درباره اینکه فکر می کند جسارتش را از دست داده است. من هم این روزها به حال نازنین دچار شدم و جسارتم را کاملا از دست دادم آن هم وقتیکه بیشتر از هر زمان دیگری به آن احتیاج دارم.

جسارت گفتن یک جمله

جسارت یک لبحند

و حتی جسارت یک نگاه را از دست دادم.

 

نوشته شده توسط ساناز  در ساعت 22:8 | لینک  | 

«عباس عبدی» دیروز یک سخنرانی با موضوع «موانع دمکراسی در ایران» داشت. سخنرانی خوبی بود. در تمام طول مدتی که عبدی صحبت می کرد من به این فکر می کردم که مردم ما چه مقدار با واژه ای به اسم دمکراسی آشنا هستند؟ آیا معنی حقیقی آن را می دانند؟ از مقدمه بحث آگاه هستند؟ شرایط آن را می دانند؟ موانع را می شناسند؟ و گذشته از اینها نظام ما و رسانه ها که آنها هم غالبا دولتی هستند چقدر سعی می کنند مردم را با نکات که در بالا گفته شد آشنا کنند؟ واقعا هر کدام از ما چقدر دغدغه دمکراسی را داریم؟ 

 همینطور که به این مسائل فکر می کردم دیدم چه تعداد کمی در این جلسه شرکت کردند. مطمئن هستم که اگر صدا و سیما هم این سخنرانی را پخش می کرد اکثر بینندگان کانال را عوض می کردند و شبکه دیگری را که مثلا سریالی با موضوع یک مرد دو زنه را نشان میداد انتخاب می کردند.

البته ناامید نیستم. ناله هم نمی کنم. نمی خواهم بگویم هیچ چیز هیچ وقت درست نمی شود. نه اصلا نقل این حرف ها نیست. چون عمیقا بر این باور هستم همه چیز در این دنیا همیشه در حال بهتر شدن است و رو به کمال دارد. فقط خواستم بگویم شاید یکی از مهم ترین ضعف های ما این است که دغدغه حقیقی برخی مسائل حیاتی را نداریم و اولویت های ما نیستند بعد می گوییم چرا اینجور و چرا آنجور است.

البته عباس عبدی هم درباره همین موانع صحبت کرد که ظاهرا همه گی آنها هم دلایل کاملا منطقی دارند و در طول زمان با آهستگی و پیوستگی قابل رفع هستند.

به امید سرافرازی و سربلندی ایران و ایرانی.

نوشته شده توسط ساناز  در ساعت 13:49 | لینک  | 

این روزها حال خیلی عجیبی دارم. مثل آدم مستی هستم که تلو تلو می خورد به چپ و راست منحرف می شود. نمی توانم در یک مسیر مستقیم حرکت کنم. لحظه ای دچار آن چنان احساس غم و ناراحتی هستم که گویی از من بدبخت تر آدمی روی زمین نیست. احساس بی کسی می کنم. بی قرار می شوم. دلتنگی خفم می کند. دلم می خواهد فرار کنم یا بمیرم. در جمع می شینم اما در خودم فرو می روم. جواب تلفن های دوست هایم را نمی دهم و لابد آنها فکر می کنند من چه ام شده. اما طنز قضیه این است که در همین حالت ها هستم که یک دفعه ای با دیدن یک آشنا با یک تلفن ساده با خواندن یک شعر یا یک جمله و خلاصه هر چیز بی ربطی خوشحال می شوم. حالم خوب می شود. احساس انرژی و قدرت می کنم. فکر می کنم به هر چیز و هر کس که به خواهم می رسم. فکر می کنم هر چیزی که آرزویش را دارم جایی در آینده منتظر من است.

خوب اگر من دیوانه شدم یا بلای دیگری سرم آمده لطفا بی رودرواسی بهم بگویید.

نوشته شده توسط ساناز  در ساعت 9:3 | لینک  | 

بلاخره امتحاناتم در موسسه مطالعات رسانه ها تمام شد و بعد از مدت ها می توانم یک نفس راحت بکشم. خدا می داند فقط چند تا کار عملی باید ارائه می دادم که پدرم در آمد تا آماده شدند.

در طول این امتحانات به کلی از دوستان و آشنایان خوبم زحمت دادم. که البته ناگفته نماند به کمک بعضی ها واقعا احتیاج داشتم اما بعضی دیگر را که غالبا دوست های جدید بودند چون دوست داشتم بیشتر بشناسمشان ازشان کمک می گرفتم.(  شناختن دوست ها باعث می شود ارتباط بهتری با آنها داشته باشید. انیشتین). به بعضی ها نزدیکتر شدم و از بعضی ها دورتر. خیلی ها به من کمک کردند و من هم به خیلی از همکلاسی ها کمک کردم.

توی همه این کارهای عملی که ارائه دادم فقط از یکیش خیلی لذت بردم و آن هم مصاحبه با دکتر هادی خانیکی استاد علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی بود. داستان اینکه اصلا چرا ایشان را برای مصاحبه انتخاب کردم و چطوری توانستم ازش وقت مصاحبه بگیرم بماند. اما فقط باید اعتراف کنم دید خیلی خوبی نسبت به ایشان نداشتم و نحوه ارتباط بعضی از دوستام باهاش برایم سوال بود تا بلاخره روزی که با دو تا از دوستام به دفتر ایشان در دانشکده ارتباطات رفتیم و فرصت این را پیدا کردم تا از نزدیک ببینمشان و صحبت کنیم نظرم کاملا عوض شد و تازه علت آن همه احترام و علاقه دوستان را به ایشان فهمیدم.

خانیکی به نظر من یک مرد بسیار باسواد و مهربان و فروتن است. امیدوارم در آینده باز هم فرصت این را داشته باشم که با ایشان گفتگو کنم.

باقی امتحانات هم خوب بود فقط یک درس را به انتخاب خودم برای ترم آینده گذاشتم. کلاس های موسسه رسانه به قدری خوب بود که شاید اگر وقت داشته باشم یک بار دیگر در دوره روزنامه نگاری آن شرکت کنم. این دوره به من این فرصت را داد علاوه بر همه چیزهایی به درد بخوری که یاد گرفتم با جمعی از بهترین روزنامه نگاران باسابقه کشورمان از نزدیک آشنا بشوم. اساتیدی مثل حسین قندی و بهمن جلالی و فریدون صدیقی و علی اکبر قاضی زاده و علی نمک دوست و کامبیز نوروزی.

نوشته شده توسط ساناز  در ساعت 15:9 | لینک  | 

خیلی خیلی خوشحالم بهترین دوستم بعد از چندین ماه دوری امشب دارد بر می گردد.

دوست گرمابه و گلستان و محرم اسرار.

رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها.

نمی خواهم خیلی مادر بزرگی حرف بزنم اما هر کسی که طعم بی نظیر یک دوستی حقیقی را چشیده باشد می داند هیچ چیز دوست و دوستی نمی شود و امان از فراق. امان...آنقدر تلخ است که ترجیح می دهم درباره اش هیچ صحبتی نکنم و در کل هم از آن مسائلی است که قابل توضیح نیست. اگر کسی سرش آمده باشد که میفهمد اگر هم که سرش نیامده باشد گفتن من شما افاقه ای نمی کند.

بگذریم. شادم و نمی خواهم این شادی را با هیچ حرف و فکر غمناکی خراب کنم.

راستی اگر فراق نبود وصال معنی داشت؟!

نوشته شده توسط ساناز  در ساعت 11:19 | لینک  | 

یک راز دارم. یک راز بزرگ. این روزها هر چیزی که می خواهم بنویسم می ترسم نوشته هایم طوری باشد که رازم بر ملا شود. وقتی با دیگران حرف می زنم و وقتی با دیگران کار می کنم و وقتی سر کلاس هستم و حتی وقتی در خیابان راه می روم در همه جا در همه حال از افشای این راز می ترسم.(می پرسی چرا می ترسم خودم هم نمی دانم.) احساس می کنم بعضی از نزدیک هایم یک بوهایی بردند. اما این راز من است فقط مال منه نمی خواهم آن را با هیچ کس شریک بشوم. پس آن را برای خودم نگه می دارم و با کسی شریک نمی شوم. راستش از شما چه پنهان بخواهم شریکشان هم کنم نمی توانم به دو تا علت خیلی ساده.

اول اینکه بر همگان واضح و مبرهن است مطلبی را که همگان از آن مطلع باشند راز نیست.

دوم همان گفته حضرت حافظ است که میفرماید:

«مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز     ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست»

راستی شما چطور راز بزرگ شما چیست؟ اصلا شما رازی دارید یا آنقدر گرفتار هستید که وقت نمی کنید رازی داشته باشید.

 

نوشته شده توسط ساناز  در ساعت 10:43 | لینک  |