به ساعتم نگاه می کنم. زمان کند می گذرد. از خودم خجالت می کشم که این جور چشم انتظارم دیدن تو هستم. این جور مشتاق شنیدن صدای تو هستم. دلم شور می زند. می دانم وقتی ببینمت مثل همیشه نه خودم هستم و نه هیچ کدام از آن هزار تا حرفی را که تصمیم داشتم بهت بزنم خواهم زد. هر چقدر لحظه دیدنت نزدیکتر می شود همان یک ذره اعتماد به نفسی را هم که دارم از دست می دهم. اما باز هم تحمل ندیدن تو را ندارم و ...
(این قسمتی از وسط یک داستان است. حالا کم کم اول و آخرش را برای تان خواهم نوشت.)
همیشه پر از آرزوییم.
گاهی واژه ها از دلم کنده می شود.
دلی که ....
امروز نميدانم چرا كلا قلم بنده حال ميكند اندر مزاياي روزنامهنگاري بنگارد(منظور همان بنويسد سابق است). بله، جانم برايتان بگويد از محاسن غير قابل انكار اين شغل شريف، نظم و خوش قولي است. يعني چه؟ يعني اينكه مثلا شما ميخواهيد ساعت x در فلان جا باشد. از سر صبح برنامهريزي كرديد كه به موقع برسيد. صبح زودتر از هميشه سر كار حاضر شديد كه كارهايتان به موقع تمام شود و خدايي نكرده با تاخير به محل مورد نظر نرسيد و پيش مردم بد قول نشويد. اما دقيقا در لحضات آخر ناگهان افراد معصوم و بيگناهي مانند سردبير، سردبير ضميمه، مسئول صفحه، اسپانسر روزنامه، مدير صفحهآرايي، همكار محترم يا محترمه در تحريريه و ... با يك كار عجلهاي و فوري كه به هيچ وجه نميتوان آن را به فردا انداخت (كه البته بعد ميفهميد كه آن را ميتوانستند حتي سه ماه بعد انجام دهند) از راه ميرسد و در يك برخورد بسيار انساني و دمكرات بدون هيچ زور و اجباري (اين نوع برخورد به خصوص از طرف سردبير و سردبير ضميمه كه بسيار انسانهاي منطقي هستند اعمال ميشود) از شما ميخواهند (نه اشتباه نكنيد دستور نميدهند، خواهش ميكنند) بمانيد و كار مورد نظر را انجام دهيد. خب طبيعتا اگر هوش شما به اندازه بعضي از گياهان هم باشد ميتوانيد حدس بزنيد در ادامه چه اتفاقي ميافتد. شما هرگز راس ساعت x به هيچ جهنم درهاي نميرسيد شما پيش هر كس و ناكس آدم بدقولي به حساب ميآييد و ... .
اگر جزو کسانی هستید که علاقه مند به حرفه روزنامه نگاری هستند قبل از این که این شغل را انتخاب کنید این نکته بسیار بسیار مهم را یادتان نرود که یک روزنامه نگار جمعه ها باید به سر کار برود.
فقط خدا می داند در روزی که همه تعطیل هستند سر کار رفتن چقدر وحشتناک است. تازه حالا فکر کنید آسمان هم ابری و گرفته باشد. چه شود. می شود حکایت ضرب المثل گل بود به سبزه نیز آراسته شد.
خیلی ساده است. دوست داشتن یعنی شما یک نفر را به خاطر هیچ چیز و هیچ کس و هیچ شی و هیچ منفعت و هیچ حس و هیچ احساس و هیچ لذت و هیچ زیبایی و هیچ کوفت و هیچ درد و ... دوست نداشته باشید به غیر از خود خود خود آن شخص. والسلام.
پی نوشت:
اگر خیلی متوجه نشدید یک لحظه فکر کنید مثلا مادرتان را چه شکلی دوست دارید. فکر کنم آن موقع بفهمید.
رزا حسن زاده آژیری، دوست یک رنگ، دوست هم رنگ،دوست خاکی و بی ریا، دوست عزیزی که دلم برایش خیلی تنگ بود. آن دوستی که همیشه حسرت دوری اش را می خوردم. رفت. به همین سادگی. یک جمله ساده و کوتاه:« رزا تصادف کرده و فوت کرده است.» همین. خلاص. ماشین تو جاده برلین به پراگ با یک تریلی برخورد کرده است و از سه نفر سرنشین آن دو نفر جابه جا رفتند و یک نفر در کما است.
خبر را به نقل از رادیو فردا اینجا بخوانید:
رادیو فردا در سوگ همکاران خود
۱۳۸۸/۰۷/۰۸
رادیو فردا دو همکار جوان خود را ناگهان از دست داده و به سوگ آنان نشسته است.
امیر زمانیفر و رزا حسنزاده آژیری، که با مهین گرجی همکار دیگرمان به سفر رفته بودند، در بازگشت، دیروز سه شنبه، در سانحه رانندگی در نزدیکی پراگ جان باختند. مهین، بدون جوش و خروش همیشگی، بر تخت بیمارستان در اغماست.
امیر و رزا روزنامهنگاری رادیویی را با رادیو فردا آغاز کردند و درخشیدند.
امیر زمانیفر، متولد ۱۳۵۸، همکاری با رادیو فردا را از بهمن ماه ۸۶ آغاز کرد و در دوره همکاری خود با رادیو فردا علاوه بر گزارشگری در حوزههای سیاسی و اجتماعی به ویژه حقوق بشر، در تولید برنامههایی از جمله «نگاه تازه» مشارکت داشت.
رزا حسنزاده آژیری، متولد ۱۳۶۰، نیز در شهریور ماه ۸۷ به رادیو فردا پیوست و در این مدت به گزارشگری در حوزههای اجتماعی بهوپژه حقوق بشر پرداخت. رزا از جمله در دورهای از همکاری خود با رادیو فردا به مشارکت در تولید برنامه «نگاه تازه» پرداخت.
مهین گرجی اما از معدود خبرنگاران ورزشی زن در ایران بود، که در رادیو فردا توانایی خود را در گزارشگری سیاسی نیز به خوبی نشان داده است.مهین گرجی در استودیوی رادیو فردا در پراگ در اردیبهشت ۸۶
مهین از بهمن ماه ۸۵ در رادیو فردا آغاز به کار کرد و تجربههای متنوعی در حوزه خبر و گزارشگری داشته است.
رادیو فردا، داغدارانه این مصیبت را به خانوادههای دو همکار از دست رفته خود تسلیت میگوید و برای بهبودی مهین از صمیم قلب دعا میکند.
اسکار وایلد
مرگ بر این وسوسه لعنتی.
مرگ بر این عقل ناقص که همیشه تسلیم احساس است و هیچ وقت درست کار نمی کند.
وسوسه افتاده به جانم و شب و روزم را پر کرده.
خدایا نکنه جدی جدی بزنه به سرم تسلیم این وسوسه بشوم.
خدایا نکنه ...
انتشار دور جديد اين روزنامه با تغيير شکل لوگو و صفحات به مديريت هنري عليرضا ميرزامصطفي همراه بود. «تهران امروز» در 24 صفحه منتشر مي شود و بخش هاي سياست، فرهنگ، ورزش، اجتماع و اقتصاد هر يک چهار صفحه مجزا را دربر مي گيرند. اين روزنامه با قيمت 300 تومان هر روز از دکه هاي روزنامه فروشي عرضه مي شود.
