تبليغاتX
آرامش در حضور دیگران

آرامش در حضور دیگران

بدون شرح

 

 

تماشاخانه به روز شد

با مصاحبه هایی از

ماه چهره خلیلی

فرناز رهنما

افسانه پاکرو

و یادداشت های

سیروس گرجستانی

نیما شاهرخ شاهی

و

گزارش رونمایی از کتاب «نیمکت داغ»

نوشته حمیدرضا صدر

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 14:1  توسط ساناز صفائی  | 

 

شب آرامی بود ، می روم در ایوان ، تا بپرسم از خود ،

 

زندگی یعنی چه !؟

...

مادرم سینی چایی در دست ، گل لبخندی چید ، هدیه اش داد به من ،

 

خواهرم ، تکه نانی آورد ، آمد آنجا ، لب پاشویه نشست ،

 

پدرم دفتر شعری آورد ، تکیه بر پشتی داد ، شعر زیبایی خواند ،

 

و مرا برد ، به آرامش زیبای یقین ،

 

با خودم می گفتم :

 

زندگی ، راز بزرگی ست که در ما جاری ست ،

 

زندگی ، فاصله ی آمدن و رفتن ماست ،

 

رود دنیا ، جاری ست ،

 

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است ،

 

وقت رفتن ، به همان عریانی ، که به هنگام ورود ، آمده ایم ،

 

دست ما در کف این رود ، به دنبال چه می گردد !؟

 

هیچ !!!

 

زندگی ، وزن نگاهی ست که در خاطره ها می ماند ،

 

شاید این حسرت بیهوده که در دل داری ،

 

شعله ی گرمی امید، تو را ، خواهد کشت ،

 

زندگی ، درک همین اکنون است ،

 

زندگی ، شوق رسیدن به همان فردایی ست ، که نخواهد آمد ،

 

تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی ،

 

ظرف امروز پر از بودن توست ،

 

شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی ،

 

آخرین فرصت همراهی با ، امید است ،

 

زندگی یاد غریبی ست که در حافظه ی خاک ، به جا می ماند ،

 

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه ی برگ ،

 

زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود ،

 

زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر ،

 

زندگی ، باور دریاست در اندیشه ی ماهی ، در تنگ ،

 

زندگی ، ترجمه ی روشن خاک است ، در آیینه ی عشق ،

 

زندگی ، فهم نفهمیدن هاست ،

 

زندگی ، پنجره ی باز به دنیای وجود ،

 

تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست ،

 

آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست ،

 

فرصت بازی این پنجره را دریابیم ،

 

در نبیندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم ،

 

پرده از ساحت دل ، برگیریم ،

 

رو به این پنجره با شوق ، سلامی بکنیم ،

 

زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است ،

 

وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندیست ،

 

زندگی شاید ، شعر پدرم بود که خواند ،

 

چای مادر ، که مرا گرم نمود ،

 

نان خواهر ، که به ماهی ها داد ،

 

زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم ،

 

زندگی ، زمزمه ی پاک حیات است ، میان دو سکوت ،

 

زندگی ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست ،

 

لحظه ی آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست ،

 

من دلم می خواهد ، قدر این خاطره را دریابم

 

کیوان شاهبداغی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 18:9  توسط ساناز صفائی  | 

بارها پيش آمده وقتي پاي صحبت و غيبت آدم هاي دور و برم  درباره دوست، همكار ، فاميل و آشنايي نشسته ام با تعجب اظهار نظر قاطع آنها را درباره آن فرد شنيده ام. مي گويم تعجب براي اينكه نظري كه شنيدم 180 درجه با نظر خودم تفاوت داشته و اصلا از آن زاويه به آن فرد و رفتارش نگاه نكرده بودم. نكته اما تفاوت نگاه ها نيست. تفاوت نظر و عقيده و نگاه كه امري طبيعي است. مسئله كه هميشه من را متعجب مي كند ، قاطعيت فرد مقابلم است كه حتي يك لحظه شك نمي كند شايد اين طور كه او فكر مي كند نباشد. مثلا من و دوست «ب» در حال صحبت درباره «س» هستيم. «س» به تازگي با مردي پولدار ازدواج كرده. «ب» قاطعانه بر اين باور است كه «س» هيچ علاقه اي به اين مرد نداشته و تنها به خاطر ثروتش با او ازدواج كرده. حالا هي بحث كن كه شايد «س» بيچاره راست مي گويد و از روي علاقه و تفاهم با اين مرد ازدواج كرده. «ب» قاطعانه رد مي كند و بر باور خود اصرار دارد. چقدر تا به حال صحنه هاي مشابه اين را ديده ايد. چه مي شد اگر ما همانقدر راحت و بي رحمانه كه ديگران را قضاوت مي كنيم، خودمان را قضاوت مي كرديم؟! اما ظاهرا قضاوت ديگران راحت تر و كم هزينه تر است. البته شايد خودمان را هم در دل مان سخت قضاوت مي كنيم اما به علت هاي مختلف معمولا سعي مي كنيم علت هاي غير صادقانه ديگري در توجيه رفتار و عملكرد مان داشته باشيم. حداقل براي من كه زياد اين حالت پيش آمده. حقيقت يك ماجرا و اتفاق را درباره خودم مي دانستم اما از روي غرور، تعصب ، ضعف و ... در گفت و گويم با ديگران سعي كردم توجيهات ديگري بياورم. اي كاش مي شد كلا قضاوت در مورد ديگران و خودمان را به حداقل برسانيم و ديگران و خودمان را درك كنيم و نسبت به ديگران و خودمان بخشنده باشيم.

 

بعد از التحریر: خیلی هول هولکی نوشتم. معذرت می خوام اگر منسجم نیست و پرش زیاد داره :)

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 18:47  توسط ساناز صفائی  |